صاحبان فحشاء خانه ها با خبر باد که اسلام آباد (برای شان) آرام وآسوده شد اما درین شکی نیست که همچنان خیلی ها غمگین وافسرده شد.

جرم آنها فقط همین بود که آنها برای از بین بردن فساد وبد کاری از جامعه عزم کرده بودند. از مدرسه خارج شده وزنی را که فاحشه خانه داشت به منظور پند دادن وممانعت با خود آوردند ودو سه روز بعد وی را حجاب پوشانده وتوبه کنان رها کردند... بعد از آن به مرکز مساج رفتند واز آنجا زنان جسم فروش را با خود آورده وآنها را مورد تأدیب قرار دادند، و آنها را نصیحت کرده دوباره فرستادند!!! دنده به دست داشتند اما سر کسی را نشکستاندند!!! درین مملکت عزیز جائیکه از میان هر دو حکمران وقدرتمند یکی آن به مافیای زمین وابسته است، آنان بعد از شهادت مسجد کتابخانهء را که در همسایگی شان قرار داشت به کنترول خود در آوردند. در میان روشن خیالان، خوش گزرانان، خوش پوشان وتعمیر های آسمان خراش پایتخت که اکثریت آنان تا نیمه های شب شاهد محافل شراب وکباب میبودند در گوشه یی از آن این معصومان، ساده گان، ملبوس با حجاب، با ارواح پاک در تلاوت قرآن مصروف میبودند.

کی بودند؟ کجا رفتند؟

وقتی من با آنها ملاقات نمودم در لهجهء آنان محرومیت وتنهایی را احساس کردم!! در چشمان آنان نا رضایتی، بیزاری وشکایت از جامعه، محرومیت از دست بند ها وزیورات طلایی ورنگهای ناخن مشاهده میشد و دنده های بدست داشته شان اظهار کننندۀ این بی کسی آنها بود. وقتی گستاخی کوچکی از من در اختلاف با رویه وسلوک اتخاذ شده سر زد همه بی صبر شدند! برادر شاهد! تو چه خبر؟ داکتر صاحب! تو نمیدانی، کسی دلیل از قرآن وکسی دلیل از حدیث، همه یکسان بر من ریختند. «تو میدانی که در امریکا چه میگذرد؟»، «این سازش یهودیان است»، «این چال وفریب دشمنان ما است....»، «جنگ صلیبی است» وغیره وغیره. من به بسیار مشکل توانستم بعد از اعتراف به اشتباهم آنان را خاموش سازم.

ام حسان مدیره آنان در همان لحظه گفت: «این طالبات تا وقتی با مردانی که اینجا می آمدند سخن نمیگفتند، لیکن آنها به ملاقات با شما اصرار داشتند» من خاموشی اختیار کرده در شنیدن سخنان آنان احساس عافیت کردم!!

این یک دنیای مختلف برای من بود!! شاید دختران مقبول فیشن زده، غرق در دنیای نو آوری، ملبوس با کاوبای ویخن قاق را هر روز با نظر انداختن از کلکین تاریک اطاق های خود، بیرون در سرکها در حالت موتررانی دیده باشند، ممکن است با گذشت از بازار های قریبی آواز دلفریب موسیقی به گوش آنان رسیده باشد، درین عمر های کم شاید آنان نیز خوابهایی دیده باشند، دل های آنان نیز شاید به امید عروسی با مرد مناسبی تپیده باشد، شاید آنها نیز به پوشیدن لباسهای جدید در عید وخینه گذاشتن بر کف های شان وپوشیدن دستبند ها آرزو کرده باشند، لیکن اینهمه آرزوها، خواهشات، تمناها ناکام شده ودر پشت حجاب آنطور غایب شد که نه چهره ای به نظر آید، ونه هم شناختی (شناسی) وفقط آواز بود که شنیده میشد وبس که تا کنون در گوشهای من طنین اندوز است.

در میان آنان طفلکی بود به عمر شاید هشت الی ده سال ملبوس با حجاب، وفقط چهره اش به نظر می آمد. با وجود درک نکردن کامل موضوع گفتگو مسلسل میخندید، وشاید هم این مباحثه برای وی سبب تفریح شده بود. «دخترم نام تو چیست؟» این سوال من را فوراً جواب داده وگفت: «اسماء، کاکا». خواهر بزرگش که عقب وی ایستاده بود وی را تکان داده وگفت: «کاکا نه، برادر بگو» خداوند میداند که درین سخن چه باعث خنده بود که این فرشتهء خورد سال به آن قهقه زده وگفت «بلی برادر جان». من از اسماء گگ پرسیدم: «تو چه میکنی؟» جواب داد «میخوانم». «چه میخوانی دخترم؟» جواب این سوال را خواهرش که در عقب وی ایستاده بود داد «برادر، حفظ میکند». من پرسیدم: آیا چیز دیگری هم میخواند؟ خواهرش که در سنین پانزده ویا شانزده سال ودر حجاب بود جواب داد: بلی، میگوید که وقتی بزرگ شود میخواهد داکتر شود. من پرسیدم: «شما هر دو با یک دیگر خواهر هستید؟» خواهر بزرگ اسماء را در آغوش گرفته وجواب داد: بلی برادر، سه برادر ما در قریه هستند، ما از بتگرام (منطقهء در شمال ایالت سرحد) هستیم وما زمیندار هستیم.

من به لال مسجد وجامعه حفصه به سلسله ثبت یک پروگرام رفته بودم، بعد از گفتگو با طالبات و(شهید) عبد الرشید غازی با اطفال خدا حافظي كرده وهمراه با غازی صاحب بسوی اطاقش قدم گذاشتم که اسماء از عقب به دوش آمد وبه آواز لرزان گفت: «برادر جان! آتوگراف (نوشته بطور یادگار) بده، نام من اسماء ونام خواهرم عائشه است». من طبق عادت برای هر دو دعای طول عمر نوشتم. چون قدم به پیش گذاشتم فرمایش دیگری آمد «برادر جان!شمارهء موبایل خودرا بده، مزاحمت نمیکنم» نمیدانم چطور خلاف عادت من شماره تلفونم را به آن طفل دادم. چون چشمان آن از خوشی درخشید غازی دست مرا گرفت وگفت: «داکتر صاحب وی بیجا ترا مزاحم میشود، طعام سرد میشود وعبد العزیز صاحب انتظارت را دارد».

طفلک بازگشت ومن کوچه های تنگ مدرسه را عقب گذاشته به اطاق غازی صاحب رسیدم وی گفت: «داکتر صاحب! یک زحمت دیگر، والده صاحبه نیز میخواهد شما را دعا دهد». در روی زمین نشسته طعام را صرف کردیم ودر آن جریان عبد العزیز صاحب نیز با ما شامل شد، گفتگو جریان داشت ووقتی من اجازت خواستم تا مرخص شوم وی یک سیت کتابهای خودرا به من داده ووعدهء بازگشت از من گرفت، سپس هر دو برادر تا به دروازۀ جامعه به این وعده با من بیرون آمدند که دوباره زودتر بر گردم.

حقیقت اینست که من از فهم استدلال این دو علماء قاصر ماندم!! چند فرد مسلح اینسو وآنسو قدم میزدند، مصافحه با آنان کردم اما از سخن گفتن اجتناب کرده جلو رفتم. چون از دروازه خارج میشدم بازهم آن فرشتهء معصوم «اسماء» پیشرویم آمد وگفت: «برادر جان! من برای تو تلفن نمیکنم زیرا آن کاردی که نزد خواهر بزرگم است خلاص میشود، پیام (مسج) برایت میفرستم، لطفاً جواب بدهی برادر جان». در چشمان وی معصومیت ودر روش وسلوک وی شرارت به نظر میرسید. من جواب دادم: «صحیح است فرزندم، خدا حافظ» رفته رفته به عقب نگاه کردم که خواهر بزرگ نیز از کلکین میبیند، این همه دنیای این دو خواهران بود.

کی بودند؟ کجا رفتند؟

دوستانی که از زندگی شخصی من واقفیت دارند میدانند که من در جنگل خبرها زندگی میکنم، بیشتر روز را در میان کتابها، اخبارها، وجراید میگذرانم ، چنانچه در سه ماه گذشته چون معامله قاضی القضات حالت پیچیده بخود اختیار کرده است، در آن مصروف میباشم. این همه مصروفیت جریان دارد لیکن گاهگاهی از شمارهء گمنامی پیام برایم فرستاده میشد، عمدتاً این پیام ها مشتمل بر ترجمه آیتی از قرآن، ترجمهء حدیثی ویا دعائی به زبان اردو میبود ودر آخر نام فرستاده «خواهر کوچکت اسماء» درج میبود. این حقیقت است که ابتداء من بیاد نداشتم که چه کسی این پیام هارا میفرستد، لیکن روزی در پیام نوشته شد که: «شما دوباره جامعه (حفصه) چه وقت میایید؟» بیادم آمد که همان کوچک زیبا، ملبوس با حجاب است، آنکه من وعده جواب پیامش را داده بودم، من فوراً جواب فرستادم: «عنقریب....» جواب آمد: «تشکر، برادر جان».

من پیامها را از موبایل خود حذف میکردم، چنانچه چندی قبل وقتی اعلان حمله بر لال مسجد وجامعه حفصه شد من به شکل بی تابی در موبایل خود پیامهای آن کوچک را جستجو میکردم، لیکن از قسمت بد همه حذف شده بودند. امید آن بود که اسماء همراه با خواهر بزرگش جامعه را ترک گفته باشد، لیکن بازهم نا قراری در من وجود داشت، آیت، حدیث ویا دعائی هم نمی آمد، درین حالات خودرا تسلی میدادم که وقتی خاندان آنان آمده وآنان را به قریه خود برده اند در آن حالت دگرگونی موقع پیام فرستادن کجا میسر میشود؟ هر وقتی که اعلان میشد «امشب عملیات شروع میشود»، «سلسله شلیک مرمی وگلوله شروع شد» «طالبات بیشتر خودرا تسلیم حکومت کردند» «حالا هم در داخل بسیار زنان واطفال هستند» «آنان جبراً نگهداری شده اند» وغیره وغیره پس فکر من بسوی موبایلم میرفت که کاش آن پیامی که من آنرا گاهی محفوظ نکرده بودم یکبار دیگر بیاید.

کی بودند؟ کجا رفتند؟

به تاریخ 8 جولائی یک پیام مختصر آمد که «برادر جان! کارد ما خلاص شده است لطفاً تلفون کنید». من فوراً تلفن کردم اسماءگگ محبوب زار زار میگیریست «برادر جان! میترسم، مرمی شلیک میشود، من کشته شده و میمیرم»، من فریاد زدم که بگذار با خواهر بزرگت سخن بگویم، خواهر تلفن را بدست گرفت، گفتم: شما فوراً بیرون آیید، معامله خرابتر میشود، من همراه کسی در تماس میشوم تا شما را محفوظ بیرون آرد. آواز انفجار به گوش میرسید، من احساس کردم که خواهر بزرگ اسماء را به آغوش گرفته است، لیکن خواهر کوچک بازهم بشدت میگیرید. خواهربا لهجه مملوء از اعتماد گفت: «برادر جان! آنان چرا ما را میزنند (قتل میکنند)؟ آنان هم برادران مسلمان ما هستند، آنان هم کلمه گو هستند، وباز جرم ما چه است؟ خودت بهتر میدانی برادر جان که ما خاله شمیم (صاحب فحشاء خانه) را فهمانده ورها کرده بودیم، همراه با زنان چینایی هم چنین کردیم. برادر! این همه سیاست آنهاست، ما را میترسانند».

من احساس کردم که به آنها امر مینمایم که: حالات خراب است، برای خداوند من میگویم شما فوراً خارج شوید. خواهر جواب داد: «برادر! شما بی سبب میترسید! غازی صاحب میگوید که اینها میخواهند که ما برای آنان سر خم کنیم. بیرون بعضی برادران پهره هم میدهند، هیچ واقعهء رخ نمیدهد، شما خواهید دید، حالا عساکر (فوج) میایند، نه!؟ این پولیس های بد معاش را ازین جا میرانند ، بشما معلوم است که عساکر (فوج) مسلمانان پاکیزه اند، آنان ما را چرا بزنند (به قتل برسانند)؟ آیا ما مجرم هستیم؟ یا اینکه هندوستانی هستیم؟ یا اینکه کافر هستیم؟ چرا آنان مارا به قتل برسانند؟ لهجهء خواهر مملوء از اعتماد بود، وآماده شنیدن هیچ سخنی نبود «داکتر صاحب! من به این میخندم که خودت چرا مارا میترسانی؟ خودت بهتر میدانی که این سلسله به همین شکل جریان پیدا میکند، اسماء بدون موجب احساس خوف میکند. بلی آنجا نام ما خواهران را نگیرید، استخبارات در بتگرام پدر، مادر وبرادران ما را دستگیر میکنند، همه امور بهتر میشود برادر، آنان ما را هرگز به قتل نمیرسانند».

من با دعاء دادن برای هردو تلفن را بند کرده وشماره را حفظ کردم، روز بعدی از چندین ساعت به اینسو خبرهای مذاکرات می آمد، وحقیقتاً هفته گذشته من توقع انتهای این داستان را داشتم، در تلویزیون مذاکرات را در حالات آخری وتنفیذی آن میدیدم که فوراً احساس کردم که حالات دگرگون است، من به چندین فرد در اسلام آباد تلفن کرده وآنان را از احساساتم اطلاع دادم که حالات بسوی دگرگونی روان است اما همه این احساسات مرا رد کردند، لیکن آن پیشبینی من حقیقت ثابت شد، مذاکرات علماء ناکام شد، فوراً بعد از کنفرانس مطبوعاتی چودهری شجاعت آن عملیات نظامی شروع شد که در باره شدت آن یک مامور بلند رتبهء حکومتی گفته است: «چنان معلوم میشود که گویا همه افواج هندوستان بر قریه کوچک «بهوتان» حمله کرده اند». شلیک، انفجارها، گوله باری، اسلحهء ثقیله، طیارات جاسوسی، هیلی کاپتر های جنگی و.... خداوند میداند که دیگر چه چیزها بود، وبعد از آن اعلان رسمی آغاز عملیات صورت گرفت. درین موقع عبد الرشید غازی نیز موقع گفتگو با تلویزیون را یافت، وبعداً اطلاع رسید که والده وی آخرین لحظات زندگی خودرا میگذراند، ودر آن وقت هم صبح صادق به تلفنم پیام آمد که «لطفاً تلفون کنید» این همان اسماء بود.

من فوراً تلفون کردم ودر آن جانب تلفن فریادها، گریه ها وآواز های دختران شنیده میشد، من میگفتم «هلو، دخترم، هلو» اما خداوند میداند که در آنجا چه میگذشت «هلو (بلی) دخترم آوازم را میشنوی؟» من به آواز بلند فریاد میزدم « بگو چه شده است؟».

آن جمله تا آخرین رمق حیاتم در گوشم باقی میماند، آن آواز مملوء با فریاد وگریهء طفلک کمسن که میگفت: «خواهرم وفات کرده است، خواهرم مرده است » وتلفن قطع شد. از استدیوی تلویزیون تلفن می آمد که من بر حالات موجوده تبصره کنم، اما من بار بار تلاش داشتم تا آن تلفن قطع شده را دوباره وصل نمایم، همت وحوصله سخن گفتن وشنیدن نبود.

من بناء بر نداشتن طاقتی همچو کماندو، دیانتی همچو اعجاز الحق (وزیر امور مذهبی)، صداقتی همچو طارق عظیم (وزیر مشاور در امور اطلاعات) با هر آواز انفجار فریادها، با هر شلیک مرمی آه ها، ودر آواز هر شلیک اسلحهء ثقیله آواز «برادر جان! آنان مارا چرا به قتل میرسانند» را میشنیدم.

آن اطاقهای کوچک از دود پر شده باشد، ودر بیرون شلیک صورت میگیرد، بسیاری از اطفال آنجا بودند، اما تلفن رخ نمیشد، بعداً تعمیر آتش گرفت، ومن فقط اسماء را در جواب آن دعاهای بیشمارش فقط یک دعای الوداعی میدادم، من ناکام شدم.

بعد از آذان فجر من وضوء میکردم وتصور کردم که آن سیاه پوشانی که با من بحث میکردند، حالا چون پریان در کفن سفید چسان زیبا به نظر می آیند.

صاحبان فحشاء خانه ها با خبر باد که اسلام آباد (برای شان) آرام وآسوده شد اما درین شکی نیست که همچنان خیلی ها غمگین وافسرده شد. واین سوال مانند هزاران مردم دیگر در طول عمر من را همراهی خواهد کرد که:

«کی بودند؟ کجا رفتند؟»

(بناء به وعده به آن دو طفل مرحوم من نامهای مستعار آنها را نوشته ام)